من در خانه دوستم بودم و او به من مرگ اخیر یک زن را که میشناخت گفته بود. دوستم گفت این زن هیچ ایمانی نداشت. کاملاً از باور کردن در هر چیزی سر باز زد، و همینطور فوت کرد.
آن شب، برای دعا نشستم در اتاق زندگیام. ناگهان، حدود ساعت ۹:۱۵ بعدازظهر، یک زن چرب ظاهر شد. صورتش از طرف به طرف پیچیده شده بود و بیشکل و زشت میشد، و با چشمهای گشاده اطراف را بررسی میکرد. کنار او، یک دایناسور بزرگ زندگیمند ظاهر شد. هر دو آنها دستشان رو به من کشیدند، و زن با نگاه خشمگین به سوی دایناسور که شیطان بود، نظر داشت. پیشتر هیچوقت دایناسوری در برابرم ظاهر نشده بود.
فوریاً فکر کردم روح این زن باید من را از خانه دوستم تا خانهام دنبال کرده باشد. چنان شوک خوردم که تنها چیزی که میتوانستم بپندارم چگونگی بازگشت به آشپزخانه برای گرفتن آب مقدس بود تا بر آنها پراکنده کنم. آنها فقط آنجا ماندند، آماده ترک نبودن.
اخیراً شجاعت پیدا کردم علامت صلیب را بزنم و به آنان گفتم، «از اینجا بیرون شوید!»
به آشپزخانه رفتم، دست از آب مقدس کشیدم، و آنها رو با آن آغشته کردم، خواستار شدن که خارج شوند.
گفتم، «خداوند عیسی، تو به من گفته بودی برای مردم مثل اینها دعا نکنم، اما او را به تو تقدیم میکنم. تو از آن مراقبت کن.»
پنداشتم، ‘اگر در زندگیاش کاری خوب کرده باشد، خداوند ما هنوز میتواند او را نجات دهد.’
این زن در جایی خوبی نبود. دایناسور را انتخاب کرد.
مادر مقدس گفت: «ای فرزندان من، پسرم شما را به همان شیوهای که فکر میکنید قضاوت نمی喚د. اگر کسی ناگهان بمیرد، هنوز پس از مرگ برای یک مدت زمان بسیار شدیداً ظاهر شده و به سوی خدا آمدن دارد. شما تصمیم میگیرید که آیا به نور یا تاریکی بروید. برخی افراد انتخاب کردند با پروردگار ما باشند و بعضی نیز نه.»